نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هرگز گلی نچید دل من ز باغ کس

روشن نگشت خانه من از چراغ کس

بر مژده وصال دگر دل نمی نهم

بازی نمیخورم دگر از لهو و لاغ کس

در عشق اگرچه هیچ فراغت دلم نیافت

هرگز حسد نبرد به عیش و فراغ کس

دایم اگر چه سوخته عشق بوده ام

هرگز چنین نسوخت دل من ز داغ کس

تا رشته ی زجان و رگی باقی از تن است

سودای زلف او نرود از دماغ کس

اهلی وفا ز مردم عالم طمع مدار

کاین جرعه کرم نبود در ایاغ کس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و روز خود می‌گوید و از کسی که از او می‌پرسد، می‌خواهد که درباره احساسات و وضعیت روحی او سوال نکند. او اشاره می‌کند که عشق همیشه درد و رنجی شبیه به خون ریزش گل سرخ دارد و حالش را نمی‌توان با توضیحات بیان کرد. شاعر به سیمای معشوقش اشاره کرده و می‌گوید که نباید از زیبایی‌های ظاهری او بپرسند. او خود را در حال جدایی و هجران توصیف می‌کند و از درمانگری می‌خواهد که به درد او نیندیشد. در نهایت، او اظهار می‌کند که امیدش به معشوق غیرممکن است و از این رو، عشقش را نوعی جنون می‌داند.