شمارهٔ ۸۷۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گدای دل شو و فارغ ز پادشاهی باش
امیدوار به بخشایش الهی باش
غرض ز حلقه ذکر وز بزم می مستی است
تو مست باش و بهر شیوه یی که خواهی باش
گرت هواست شراب صبوح با رندان
چراغ میکده با آه صبحگاهی باش
نشان گوهر مقصود گر همی خواهی
در آب دیده خود غرقه همچو ماهی باش
سپرد دل بتو اهلی ببوی نافه وصل
نگفت در پی خونش ز دل سیاهی باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و درد ناشی از آن است. گوینده در حالت مستی و شورشی قرار دارد و از احساسات شدید خود میگوید. او از دل مجنون و آتش عشقش سخن میگوید و ناتوانی خود را در مقابله با غم و محرومیت از وصال محبوبش ابراز میکند. همچنین به زیبایی معشوق اشاره دارد و از حسرت و اندوهی که به خاطر عدم تحقق عشقش احساس میکند، صحبت میکند. در نهایت، او از سرنوشت نامساعد خود و سوزش ناشی از این شکست سخن میگوید.