شمارهٔ ۸۸۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش
که مرا غایت کام است جگر خواری خویش
کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم
خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش
ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است
که من خسته خوشم نیز به بیماری خویش
گر نشد روزی من روز وصال تو بس است
شب تنهایی و کنج غم و بیداری خویش
صبر اگر یار بود در غم دل اهلی را
گر تو یارش نشوی بس بودش یاری خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از آلام و غمهای خود ناشی از عشق سخن میگوید. او احساس میکند که در اثر ملامت و سرزنشهای دیگران، تحت فشار قرار گرفته، اما زیبایی و درخشش محبوبش او را تسکین میدهد. او به شدت مشتاق دیدار محبوب است و برای او دعا میکند. شاعر نسبت به عشق خود احساساتی عمیق دارد و با استفاده از استعارههای مختلف، از شوق و شور درونی خود حرف میزند. او خود را مست و از خودبیخود میداند و میخواهد که تا ابد در این حالت بماند. در نهایت، شاعر هوس محبوبش را به گونهای توصیف میکند که گویی از درد و رنج درونش برای رسیدن به او سرچشمه میگیرد.