شمارهٔ ۸۸۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بصبح وصل کشد این شب ستم خوشباش
رسد بخانه ما آفتاب هم خوشباش
غمی که میرسد از دوست عاشقانه بکش
کسی همیشه نماند اسیر غم خوشباش
تو مرغ زیرکی از خار و گل منال ایدل
چو خار و گل همه خواهد شدن عدم خوشباش
ز بهر جام جم و آب خضر غصه مخور
نه آب خضر بماند نه جام جم خوشباش
ز آفتاب به خیبت متاب رخ اهلی
که بر تو نیز فتد سایه کرم خوشباش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به شوق و عشق خود به معشوق میپردازد. او با خیال کردن به محبوبش، احساساتی عمیق را تجربه میکند و در آغوش خویش، شوق او را گرامی میدارد. لحظاتی را توصیف میکند که محبوب در حال مستی است و شاعر از دور او را مینگرد، احساساتی گیجکننده و دلانگیز را در خود مییابد. همچنین، از زیبایی لبهای معشوق سخن میگوید و آرزو میکند که ای کاش میتوانست او را ببوسد. شاعر در نهایت به خستگی و longing خود اشاره میکند و از دوری معشوق گلایه میکند.