شمارهٔ ۹۰۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کوهکن چون بر نیامد با دل خود رای خویش
عاقبت از عشق شیرین تیشه زد بر پای خویش
کاش من بودم بجای کوهکن در بیستون
تا به آهی برگرفتم کوه را از جای خویش
گر تو ای بت آتشم در جان زنی چون برهمن
کافرم گر یکسر مو باشدم پروای خویش
تا خرام سرو بالایت به گلشن دیده است
خشک برجا مانده سرو از خجلت بالای خویش
سرو قدان جمله در رقصند از شوقت چه شد
گر تو هم در رقص آری قامت رعنای خویش
در خیال برق وصلت می پزم سودای خام
میگدازم همچو شمع از آتش سودای خویش
چون چراغ مرده اهلی در شب تاریک هجر
سوختم از دود دل بی شمع بزم آرای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت عاشق و دلباخته معشوق خود است و از حسرت و دردی که از دوری او میکشد سخن میگوید. او از اجل میخواهد تا مهلت بیشتری به او بدهد تا بتواند دامن معشوقش را ببوسد. همچنین، شاعر بیان میکند که اگر به دست معشوق کشته شود، شکایت از او بینتیجه است و تنها عشق در این میان باقی میماند. او به شدت تحت تأثیر زیبایی و شیرینی لب معشوق خود است و تصور میکند که در صورت نداشتن هوس و اشتیاق به آن لبها، هیچگاه این درد را نمیکشید. در پایان، او به مرگ و رنجی که از عشق میکشد اشاره میکند و به تصویر لالهای که از خاک میروید، اشاره دارد که نشان از پایداری عشق و زیبایی حتی در سختیها دارد.