نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرکه شد سویش چو سایه در قفا می‌افتمش

تا مرا با خود برد در دست و پا می‌افتمش

زین هوس گر شب به سنگ از کوی خود راند سگان

شب سگش خیزد از جا من به جا می‌افتمش

بهر داد آیم به راه یار و چون پیدا شود

می‌گذارم داد و اول در دعا می‌افتمش

خون خورم شب دور از او چون مست خون خوردن شوم

می‌روم در پای دیوار سرا می‌افتمش

می‌کشم مانند اهلی زلف آن زنجیر موی

گرچه می‌دانم که در دام بلا می‌افتمش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از جدایی و فقدان صحبت می‌کند. او شیشه‌ای را به تصویر می‌کشد که پر از غم است و می‌خواهد این غم را با اشکهایش تخلیه کند. سپس به سوزش پروانه اشاره می‌کند که از نزدیکی شمع است؛ او خود از دوری معشوقش می‌سوزد. شاعر همچنین به خطی اشاره می‌کند که بر دلش نشسته و این داغ همواره با اوست. با وجود شادی‌های گاه به گاه، او نمی‌تواند شادی دو جهان را با غم مستمرش برابر بداند. در نهایت، او می‌گوید که هرچند انسان‌ها از دنیا دل می‌برند، اما فقط بوی دلخواه از آب و گل خود می‌شنوند.