شمارهٔ ۹۱۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکش
بخنده گفت کهه کوته کن و دراز مکش
سرم فدای تو باد ای طبیب بهر خدا
قدم ز پرسش بیمار خویش بازمکش
بدامن تو غبارم نمیرسد ای گل
تو دامن از من رسوا به احتراز مکش
بیا نظاره کن آن سرو ناز را ای دل
ز باغبان بتماشای سرو نازمکش
به خشم و ناز اگر یار سر کشد از تو
تو گر حریف نیازی سر از نیاز مکش
گرفت آتش آه تو در دلم اهلی
بسوختم دگر این آه جانگداز مکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دل شکستگی و درد ناشی از عشق و فراق است. شاعر از حال زار عاشقانهای سخن میگوید که به شدت دچار حسرت و غم است. او مانند شعلهای از آتش، دچار درد و سوزش درونی است و میگوید که این حس نتوانسته از وجودش برود. همچنین به فقدان و جدایی اشاره میکند و اینکه هیچ طبیبی برای درمان درد او نیامده است. در انتها، شاعر به غیرت و عظمت عشق اشاره کرده و بیان میکند که عشق واقعی با وجود سختیها و دردها باقی میماند و از بین نمیرود.