شمارهٔ ۹۲۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغ
که شمع مجلس او بس بود فتیله داغ
دل از چمن نگشاید اسیر عشق ترا
که پیش بلبل عاشق قفس نماید باغ
به جرعه یی بزن آبی بر آتشم که رسید
ز سینه بوی کبابم ز شوق می بدماغ
رقیب اگرچه عزیزست و ما چنین خواریم
روا مدار که بلبل جفا کشد از زاغ
بنه به کنج لحد دل ز سوز غم اهلی
گرت هوس کند آسودگی و کنج فراغ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از حالت عاشقانه و درد و رنجی که در عشق دارد سخن میگوید. او خود را مجنون و اسیر عشق میداند که هرچند تلاش کرده از بند آن فرار کند، اما دوباره به آن گرفتار شده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که از عمرش به شادی نرسیده و به خاطر عشق همواره در دلش آتش و غم وجود دارد. او خود را مستمند عشق معرفی میکند و بیان میکند که بسیاری از دلها به غم دچار شدهاند، اما او هنوز در این درد و رنج باقی مانده است. در پایان، به عمق عذاب و سوختگی ناشی از عشق اشاره میکند که باعث بیتابیاش شده است.