نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت

حقیقتی دگرست این که می کند مستت

پی نظاره خود جام جم تو را دادند

تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت

تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را

بباد دادی و بر دل غبار ننشست

دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گل

همین بس است که در چشم غیر نشکستت

تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهر

چو سایه خاک نشین کرد همت پستت

خمار هجر بود با می وصال بترس

طمع مدار که در وصل دل ز غم رستت

چو صید کشته مجو خونبها از او اهلی

بس است این که به فتراک خویش بر بستت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به می‌نوشی و تاثیر آن بر روح و جان انسان می‌پردازد. ساقی، که جان خود را در دست دارد، در واقع گمراه کننده است و حقیقتی دیگر وجود دارد که انسان را مست می‌کند. شاعر با اشاره به جام جم، از فرد می‌خواهد که به درون خود نگریسته و ارزش واقعی را دریابد. او همچنین به گل تشبیه می‌کند که زیبایی‌اش را از دست داده اما در نگاه دیگران این زیبایی پابرجاست. شاعر می‌گوید که انسان نباید به فریب احساسات شتابان دل ببندد و باید از جدایی بترسد، چرا که در وصال نیز ممکن است دچار غم شود. در نهایت، شعر به ماهیت پست زندگی و آسیب‌های ناشی از وابستگی اشاره می‌کند و بر اصالت و ارزش وجودی انسان تاکید دارد.