نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به قتلم اینهمه خشم و عتاب حاجت نیست

چو می کشد غم عشقم شتاب حاجت نیست

تو شمع بزمی و صد خانه روشن از رویت

بهر کجا که تویی آفتاب حاجت نیست

اگر شراب نباشد تو باشی ای ساقی

بیا که صحبت ما را شراب حاجت نیست

ما که قبله حاجت شد آستانه تو

بکعبه رفتنم از هیچ باب حاجت نیست

دلا چو مرغ قفص چاره تو تسلیم است

چه میطپی بنشین اضطراب حاجت نیست

عذاب ظلمتت غم بهر آب خضر مکش

برای یکدم آب این عذاب حاجت نیست

خموش اهلی اگر توبه ات دهند از عشق

حدیث بیهده گو را جواب حاجت نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و ناامیدی شاعر است. شاعر می‌گوید که در برابر خشم و عتاب معشوق نیازی به توضیح و توجیه نیست، زیرا عشق او خود عذابی بزرگ است. او به زیبایی معشوق اشاره می‌کند که مانند شمعی در جشنواره‌های مختلف است و به‌طور کلی زندگی را نورانی می‌کند. شاعر عاشق می‌خواهد که اگرچه شراب نیست، اما وجود معشوق برایش کافی است. او از این می‌گوید که برای رسیدن به معشوق نیازی به مراجع دیگر ندارد و اگرچه درد و رنجی می‌کشد اما هیچ چیز نمی‌تواند او را از عشقش منحرف کند. او در انتها تأکید می‌کند که هیچ‌گونه توبه یا توجیهی در مورد عشقش نمی‌پذیرد و فقط می‌خواهد عشقش را تجربه کند.