نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر چند من سگ توام ای مشگبو غزال

با من سگ تو انس نگیرد بهیچ حال

آن عارض و لطافت و خال و خطم بسوخت

وانگه چه عارض و چه لطافت چه خط و خال

گر یک نگاه صورت شیرین به بیندت

حیران صورت تو بماند هزار سال

وصل من و تو قصه خورشید و شبنم است

شبنم به آفتاب نشیند؟ زهی محال

هرگز مباد آنکه خیال تو بس کنم

دارم خیال آنکه بمیرم درین خیال

این رستخیز کان قد نوخیز می کند

پیداست از بدایت او غایت کمال

با ناز یار ما جز نیاز نیست

سیری تشنه لب نخرد چشمه زلال

دانی که سوخت خرمن اهلی ز برق شوق؟

شمعی که جلوه میدهد آیینه جمال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد دل عاشقانه است. شاعر بیان می‌کند که وقتی عشق زندگی‌اش را روشن کرده، دیگر نمی‌تواند از مهر معشوقش رهایی یابد. روشنایی و گرمای دل عاشق از عشق اوست و حتی اگر دلی بسوزد، عطر عشق و محبت از آن پاک نخواهد شد. هر کس که داغ عشق را بر دل دارد، هرگز به آرزوهای خود نخواهد رسید. در نهایت، داغ عشاق به مانند چراغی است که روشنایی می‌بخشد و عشق محبوب، آتشی است که دل عاشق را می‌افروزد.