شمارهٔ ۹۴۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سجده بردم بدرش دوش چو تنها گشتم
آمد آنشمع برون ناگه و رسوا گشتم
عاقبت نقد مرا دل خود داد بدست
سالها گرچه بدر یوزه دلها گشتم
منم آن ذره که بی نام و نشان میباشم
بهوا داری خورشید تو پیدا گشتم
وقت آنست که در میکده افتاده شوم
جبر آن عمر که بیهوده بهر جا گشتم
اهلی از کعبه چو حاجی نزنم لاف که من
خادم میکده بودم چه بصحرا گشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وفور و عظمت نعمتهای الهی اشاره میکند که در دل و زندگی انسانها وجود دارد. او بیان میکند که هر چیزی که بخواهیم، به جز بخت، در اختیار داریم و در دلمان چیزی ارزشمند نهفته است. شاعر همچنین به زیباییها و نشانههای عشق اشاره میکند و میگوید اگرچه ممکن است برخی مشکلات وجود داشته باشد، اما ارزش و زیبایی عشق در این مشکلات نیز قابل مشاهده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با وجود همه اینها، نباید ادعای نداشتن چیزی کنیم، چرا که همه چیز در دل ما موجود است.