شمارهٔ ۹۵۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر تو جان طلبی جان در آستین دارم
وگر سرم سر تسلیم بر زمین دارم
نعیم جنت و عیش جهان کمست بهم
من از توهم آن دارم و هم این دارم
گرم فرشته چو آدم کند سجود رواست
که خاکپای تو از سجده بر جبین دارم
مکش چو صید تو گشتم کز ابروی خوبان
کمان فتنه ز هر گوشه در کمین دارم
شب سیاه غمت گر کند سگت ره گم
چراغ در رهش از آه آتشین دارم
وصال دوست دهد صدهزار ساله مراد
نظر بدوست من از عقل دوربین دارم
به اشک من چه کنی عرض چشم تر اهلی
که خرمنم من و صد چون تو خوشه چین دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال خود و یارانش میپردازد. آنها از دنیای بیرون میروند و در عین حال که گلی انتخاب نکردهاند، از شنیدن صحبتهای دیگران شعری میسرایند. گرچه در باغ خوشیها هستند، اما به خاطر بدبختیها و ناکامیها، غمگین و دلتنگاند. شاعر اشاره میکند که با وجود تلاش برای نشان دادن چهرهای شاداب و صادقانه، غم از چهرهشان دور نمیشود. در آخر، شاعر از دوستانش میخواهد که افسوس نخورند و به دنبال دلشکسته خود نروند.