شمارهٔ ۹۶۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم
بخاک افتم و صد سجده نیاز کنم
شبی بخلوت تاریک من بود یارب
که همچو شمع درآیی و در فراز کنم
کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقی
مرا بطاعت و تقوی مهل که ناز کنم
تو آب خضری و من تشنه این کنایت بس
چه حاجتست که دیگر سخن دراز کنم
مجال سجده نمی یابم از نظاره تو
تو خود بگو که من مست چون نماز کنم
ز عشق نیست مرا چاره یی جز این اهلی
که ترک چاره کنم رو بچاره ساز کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و غمگینی میپردازد که شاعر در آن از دوری و تنهایی رنج میبرد. او اشاره میکند که در فراق و جدایی، از زیباییهای زندگی و لذتهای آن دور ماندهاند. شاعر به تلخی میگوید که در این روزهای تیره، حتی یک شب هم در کنار دوست یا زیباییها ننشستهاند و این وضعیت برایشان طاقتفرسا شده است. در نهایت، به یکدیگر توصیه میکند که از این زندانی که خود را در آن گرفتار کردهاند خارج شوند و به شادی روی بیاورند.