شمارهٔ ۹۸۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
تو شوخ نوجوانی من پیر ناتوانم
با من تو سر گرانی من بر دلت گرانم
تو چشمه حیاتی، دور از تو من چو ماهی
در خاک و خون طپانم چون بیتو زنده مانم
از دیدن تو جانم هر چند تازه گردد
از من تو گر ملولی هرگز مباد جانم
تو پادشاه خوبان من کمترین سگ تو
گر پیش خود نخوانی باری ز در مرانم
تو مست عیش چونگل من خوار و زار بیتو
چون لاله در بیابان با چشم خونفشانم
شبها بپاس کویت من چون سگ و تو غافل
شاید که یادم آری روزیکه من نمانم
صد پاره شد دل از غم گوشی بمن کن ایگل
تا حال زار اهلی یکبار بر تو خوانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عشق و حال درونی شاعر صحبت میکند. او به شادی و زیبایی عشق اشاره دارد و میگوید که به خاطر محبت معشوق، دین و دنیایش را از دست داده است. شاعر در میان دو مکان مقدس (مسجد و میخانه) احساس خجلت میکند زیرا نمیداند کجا باید باشد. با اشاره به خراب شدن به خاطر عشق، او بیان میکند که عشقش تمام وجودش را در بر گرفته و او را دیوانه کرده است. در نهایت، با نوشیدن از جرعهای، از پای میافتد و به عمق عشق و مجنون بودن خود اعتراف میکند.