شمارهٔ ۹۸۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارم
دلی چو خانه زنبور پر ز خون دارم
چو لاله ظاهر و باطن در آتش است مرا
که داغ هم ز درون و هم از برون دارم
مرا حلال چو فرهاد لعل شیرین است
که دست در کمر کوه بیستون دارم
ز عقل نیست بزنجیر زلف یار طمع
مرا چکار بزلفت مگر جنون دارم
به سر همیشه دوانم چو چرخ از مهرت
کجا قرار و تحمل کجا سکون دارم
مگو که از نفس گرم اهلی ام در تاب
تو خود بگوی که آنش نهفته چون دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلگدازی و رنج خود سخن میگوید. او طاقت شنیدن آه و ناله را ندارد و هر بار که صدای آهی به گوشش میرسد، عذابش بیشتر میشود. قبلاً از دیدن دودی ناراضی بود، اما حالا فقط با شنیدن نام محبوبش نیز راضی است. او گریهاش را به وضعیتی شبیه به ماتمزدگان توصیف میکند و از نالهای که در دل دارد صحبت میکند. همچنین، شاعر شوق و اشتیاقی را ذکر میکند که او را به بیرون از خانه میکشاند، هرگاه صدای سپاهی به گوشش برسد. او به حس حقخواهی خود اشاره میکند و اینکه این حقخواهی برایش گواهی بر خون اوست. این احساسات شدید و غیرت او را به آتش میکشاند و هر گاه نام کسی را بشنود، این عواطف شعلهورتر میشود.