شمارهٔ ۹۹۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
من لاف تقوی تا بکی در خرمن طاعت زنم
کو برق آتش سوز من کاتش زند در خرمنم
آواره چون مجنون شدم نگرفت کرد امن مرا
برخار صحرا گه گهی ماری بگیرد دامنم
دستم مگیرایهمنفس کز گلخنم آری برون
بگذار کز دیوانگی گلشن نماید گلخنم
دست محبت میزند بر دامنم میخی دگر
هر گه که خواهم از زمین دامان خود را برزنم
منت ای باغبان گرره بگلشن دادیم
کز تاله و فریاد خود من بلبل این گلشنم
شیرین لبا چون اهلیم در تلخی غم بی لبت
من خسرو عهدم ولی فرهاد وادی مسکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از آتش عشق و انتظار سخن میگوید. او خود را در حال سوختن چون شمع میبیند و آرزو دارد که محبوبش او را به دور خود بگرداند، مانند پروانهای که دور شمع میچرخد. شاعر به خشکی لبان محبوب و چشمان پر از اشک او اشاره میکند و از عشقش فدای آن زیباییها میشود. او همچنین به لطافت دل محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر او از او دل بکند، او جانش را فدای او خواهد کرد. در نهایت، شاعر از محبوب میخواهد که با او حرفی بزند تا احساس زندهبودن کند.