شمارهٔ ۹۹۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدم
اندیشه از ملال تو کردم از آن شدم
پایم ندید رفتن ازان در چو راندی ام
گویی گداختم همه تن تا روان شدم
بس در پی وصال تو میگشتم و نشد
اکنون تو دست گیر که من ناتوان شدم
چندان براهت آمده ام دمبدم که دی
میآمدی تو من ز خجالت نهان شدم
دیدم هلاک خویش چو اهلی بچشم خویش
اول نظر که صید تو نا مهربان شدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج خود سخن میگوید و میگوید که سالهاست در کنار دیگر دردکشیدگان بوده است. او اشاره میکند که تغییر چندانی نکرده و همچنان به همان حالت قبلی باقی مانده است. او با پیر مغان (نماد حکمت و تجربه) عهد کرده که به خدمت رندان (افراد خوشگذران) بپردازد. همچنین از خضر (نماد زندگی و بقا) کمک میخواهد تا او را به چشمه حیات برساند. در پایان، از زخم نهانی در دلش سخن میگوید که به خاطر ظلمی است، و امیدوار است روزی بتواند آن را بروز دهد، اگر زنده بماند.