شمارهٔ ۱۳۰ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
در فراق تو سوخت این جگرم
تا چو بخت اندر آمدی، ز درم
کرده صد چشم گرچه چون نرگس
در گل عارض تو مینگرم
هم ز خود باورم کسی نکند
خبرت هست، سخت بیخبرم؟
می نماید که بخت بیدار است
یا من خیره سر، به خواب درم
ای بسا شب، که بود بیرویت
روی بر خاک راه چون سحرم
وقت آنست اگر بخواهد خواست
خشک چنگ تو عذر چشم ترم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از حس عمیق عشق و فراق صحبت میکند. او بیان میکند که تنها از محبوبش آزار میبیند و حتی یک لحظه هم در غیاب او آرامش ندارد. دل او از دوری محبوب، رنجور و پاره شده است. شاعر از نسیم میخواهد که به موهای محبوبش دست نزنند و از جهان طلب میکند که او را از دیدن زیباییهای محبوب محروم نکند. همچنین، او به شدت به محبوب وابسته است و اعلام میکند که حتی اگر به دیگری نگاه کند، او هیچگاه از عشق به محبوبش دست نمیکشد. در نهایت، از غمزه و زیبایی محبوبش واهمه دارد و میگوید اگر محبوبش در کنار او نباشد، هیچ چیز دیگر برایش اهمیت ندارد.