شمارهٔ ۱۵۳ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ما ماندهایم و جانی، در دست غم بمانده
از عمر بیش رفته، از صبر کم بمانده
در دل شرر فتاده، بر مغز تف رسیده
از روی آب رفته در دیده نم بمانده
از سر گذشت گردون سر برخط حوادث
نالان و اشک ریزان همچون قلم بمانده
با این دو روزه هستی، بنشسته تن ولیکن
از لذت فراغت دل با عدم بمانده
کاری چو گنج قارون، رخ در نشیب داده
دردی چو کوه قارن، ثابت قدم بمانده
دستی که چید گلها، از شاخ شادمانی
امروز تا به بازو، در خار غم بمانده
الا دو دم نمانده از تف عمر با ما
صد داغ و درد حسرت با آن دو دم بمانده
روزی بقای عالم در شب فتاد و آنگه
امید را دماغی بر بوک هم بمانده
گیتی نمای طبعت، زنگار خورد اثیرا
در بند مرد زنگی از طوس و جم بمانده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از معشوق خود خواهش میکند که مانند جانش عزیز باشد و به او نوشیدنیای بدهد که جانش را شاد کند. او از زیباییهای معشوق میگوید و از زلف و چشمهایش مشبه به چیزهای دیگر درخواست میکند. شاعر همچنین به لذتهای دنیوی و میخانه اشاره دارد و از معشوق میخواهد که او را از غم و اندوه رهایی بخشد. در پایان، شاعر دعوت به برگزاری مجلسی شاداب میکند و میخواهد که در آن بادهای چون آفتاب از معشوقش بیاورند.