شمارهٔ ۱۵۸ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن
پسرا، هست روز آن که تو روی در وفا کنی
ز من ار پند بشنوی، ره وحشت رها کنی
نه چنان پای در گلم، که ز تو مهر بگسلم
چو خبر داری از دلم، به وفا گر صفا کنی
بکند چشم آشنا، همه شب در سرشک خون
اگرش با خیال خود، نفسی آشنا کنی
دو جهان نهد سر بدین، سرای بو که تا مگر
قدمی بر سمک نهی، گذری بر سما کنی
ز رخ تو آفتاب و مه، به حدق برند جمله ره
تو در این موکب و سپه، نکنی تا یکجا کنی
طمع بوسه است و بس، ز لب تو اثیر را
به سر تو، گر که اینقدر طمع او ادا کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ترک معشوق و احساس درد و تنهایی ناشی از آن سخن میگوید. او به یاد میآورد که چگونه معشوق بدون هیچ دلیلی از او جدا شده و وعدههایی که داد فراموش کرده است. شاعر به ناامیدی و حسرت خود اشاره میکند و میگوید که هرچه تلاش کرده برای نزدیک شدن به معشوق بیثمر بوده است. همچنین او به پوچی آن لحظات شیرین که با هم بودند، و غم جدایی میپردازد. در نهایت، شاعر از حجم عمیق هجران و بار سنگین آن بر دل و جان خود صحبت میکند.