شمارهٔ ۱۷۰ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
کژ نهادی کُله، چه سرداری
به جز آن کهم ز پای برداری
خدمت جان بر تو آوردم
به جز این خدمت دگر داری
به منات سر کجا فرود آید
چون تو در خود هزار سرداری
بی تو از خود خبر نمییابم
من چه گویم تو هم خبرداری
بد همی داریام، چه شاید کرد
اگرم زین بسی بتر داری
زر همی باید ای اثیر مخسب!
گرچه از رخ وجوه زر داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و جدایی صحبت میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او از جوانی خود که در عشق هدر رفته، غصه میخورد و به خاطر بیوفایی معشوق دلتنگ و سوزان است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که به حال او رحم کند، در حالی که خود را به عنوان فردی بیگناه معرفی میکند. او سختیهای جدایی را تحمل میکند و خود را در رنج میبیند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که چقدر عاشق معشوقش است و از او میخواهد که به یاد او باشد و به او رحم کند.