شمارهٔ ۱۷۴ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ای به هلاک جان من، عشق تو را کفایتی
رخصت خون خلق را، حسن تو محکم آیتی
شحنه خاص توست غم، وز کف ریش خشک او
جان ببرم به شرط آن، کز تو بود حمایتی
گوش تو تنگ بارتر، از دهنت چو بشنود
غصهی هر حکایتی، قصهی هر شکایتی
گشت مسلمت جهان از پی فتنه هر زمان
گرد میار لشگری، بر مفراز رایتی
از تو حکایتی شدم، گرد جهان تو همچنان
بر سر غفلت خودی، اینت نکو عنایتی
ساختنی است با منت، گر سر علم دیدهای
در سر نیم آه من سوختن ولایتی
هم به تو در گریختم از ستم تو، وای من
گر نبری تو رحمتی یا نکنی حمایتی
جز غم تو چه خوردهام ار تو کنی تقربی
در حق تو چه گفتهام بیهوست حکایتی
گرچه دراز درکشد کار من و تو هم بود
عشق مرا فذالکی حسن تو را نهایتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و تاثیر عمیق حضور محبوبش میپردازد. او میگوید که اگر چهره تو از دیدگان پنهان نمیماند، جهان فتنهای نمیداشت. دل و ایمان او در اندوهی عمیق به سر میبرد و آرزو دارد که امیدی به جانش بازگردد. شاعر میخواهد از یادگاری که از محبوبش دارد، سخن بگوید و احساس یأس خود را از زندگی و غم ناشی از نبود او بیان کند. او به تلخی از دلنگرانیهایش سخن میگوید و از درد و رنجهایش مینالد. در نهایت، شاعر آرزو میکند که محبوبش به شکلی که هست، در دلش جا داشته باشد و از لطافت او یاد کند. با وجود تمام دردها و مشکلات، از عشق و زیبایی معشوقش شگفتزده است.