نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ اثیر اخسیکتی

اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بدین جمال اگر تو را وفاستی

همه جهان به مملکت تو راستی

وگر، به، سکه بودمی، شدی به دل

که خطبه طرب به نام ماستی

خیالت اینکه حلقه باز می‌زند

ور آمدی ز در گر آشناستی

بخواست دل به دام و بند و دل که جان

فدای اوست کاشکی بخواستی

جواب چرخ بی‌وفا بدادمی

اگر دل تو، بر سر وفاستی

وگر به بندگی قبول یافتی

به بخت تو اثیر باد، ساستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از سوز و دردی در دل خود سخن می‌گوید که ممکن است در آینده به نابودی‌اش منجر شود. او احساس گمگشتگی و پیچیدگی در وضعیت خود دارد و به مانند شاخی که در آتش می‌سوزد، از دلشکستگی و اندوه می‌نالد. با اشاره به کسانی که با دل شاد به زندگی ادامه می‌دهند، نگرانی‌ها و غصه‌های خود را مطرح می‌کند و به این نکته اشاره دارد که خوشی و خوشبختی برای او به سختی به دست می‌آید. او به عمر خود که در سایه غم و اندوه گذرانده اشاره می‌کند و از تنهایی و بی‌مهری دیگران در برابر درد و رنجش سخن می‌گوید. به طور کلی، شعر بیانگر عشق، درد و تنهایی عمیق شاعر است.