شمارهٔ ۲۲ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
با دل بد عهد تو گل به سر دامن است
گنبد نیلوفری در یک پیراهن است
یک نفس آخر بدار گر نه چو چرخ بلند
گرد جهان گشتنت بهر ستم کردن است
معدن گوهر شدهاست بیتو دو چشمم ولیک
آن لب یاقوت رنگ گوئی از این معدن است
مرغ دلان را بسی صید کنی تا به شکل
زلف تو چون پای دام خال تو چون ارزن است
طره میگون تو تیره کند آب من
نزد من احوال او همچو رخت روشن است
شد دل او هم سوار در رخم او گرچه دید
کان شب خورشید نعل همچو فلک توسن است
از تو در آویختم همچو قبای تو زانک
خون من و جیب تو هر دو در آن گردن است
مشتری وصل تو گر بفروشی منم
نقدم اشک و حسب، جنسم جان و تن است
طنز کنی کای اثیر هم سخن آوردهئی
بیش تو شرمی مدار کهاین سخنت با من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و درد دل شاعر نسبت به معشوق پرداخته است. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، عشق و دوری از معشوق را بیان میکند و به نداشتن او اشاره میکند که زندگیاش را بیمعنی کرده است. همچنین از زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر وجود خود سخن میگوید و احساساتی چون longing و فراق را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر از عمق دسترسی و نزدیکی به معشوق صحبت میکند و به جنبههای معنوی و احساسی عشق اشاره دارد.