شمارهٔ ۲۳ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن چشم مست بین که خرد در خمار اوست
و آن لعل چون شکر که روانها شکار اوست
عمری است تا چو شمع به امید یک سخن
موقوفپرور دهن تنگبار اوست
تا کی به خندهای سردندان کند سپید
صد جان، برلب آمده در انتظار اوست
زرین رخ مرا که ز خون گشت پُر نگار
عذری که ظاهر است رخ چونان نگار اوست
معشوق دل غم و می و جانانهی من او
ما هر دو در میانه و او در کنار اوست
هرگز به اختیار بلا خواست هیچکس؟
در جان من نگر که بلا اختیار اوست
گفتم اثیر را بکش و رستی از بلاش
دل گفت این حدیث از او خواه، کار اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی معشوق و احساسات شاعر نسبت به او میپردازد. شاعر از چشمهای مست و لعل (لبهای) معشوق صحبت میکند که جانها را به خود جلب میکند. او به مدت طولانی مانند شمع منتظر یک کلام از معشوق است و در انتظار لبخند او است. همچنین، از عشقی صحبت میکند که زندگیاش را پر کرده است و معشوقش به عنوان منبع غم و شادی او معرفی میشود. شاعر در نهایت از ناتوانی انسانها در انتخاب بلا اشاره کرده و بیان میکند که هر چیزی در زندگیاش به معشوقش مربوط است. در مجموع، این شعر تجلی احساسی عمیق و وابستگی به معشوق را به تصویر میکشد.