شمارهٔ ۲۵ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
کار ستمت به جان رسیدهاست
این کارد به استخوان رسیدهاست
آهی که جهان به هم برآرد
از دل به سر زبان رسیدهاست
در وعده تو نمیرسم من
دریاب که وقت آن رسیدهاست
بر چهره ببین قطار اشکم
از بهر تو کاروان رسیدهاست
خون آلودهست آهم آری
یا تیر تو برنشان رسیدهاست
ناگفته دل اثیر یارب
شعله ب در دهان رسیدهاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عمیق احساسات و رنجهای شاعر میپردازد. او از شدت ستم و دردهایی که تحمل کرده، گلایه میکند و به ذکر این نکته میپردازد که زمان رهایی و رسیدن به وعدهای که داده شده، فرارسیده است. اشکهای او همچون کاروانی به دلایل عشق و آلامش سرازیر شده و در آخر به شدت احساسات خود و زخمهایی که بر دلش نشسته، اشاره میکند. شاعر از یار خود درخواست کمک و درک میکند، زیرا دلش کاملاً پر از درد و آتش است.