نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ اثیر اخسیکتی

اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

همچو بالای تو سروی به چمن می‌نرسد

در خور لعل تو دُری ز عدن می‌نرسد

چه کنم قصه هجران به که گویم که مرا

یک زبان است و ز افغان به دهن می‌نرسد

هر زمان زلف تو دارد به سر ما سیهی

سپهی کِش ز شکن هیچ شکن می‌نرسد

با نصابم ز خیال تو که چشمش مرساد

گر نصیبی ز وصال تو به من می‌نرسد

هر زمان طنز کنی کان دل بیمار تو کو

راست خواهی، دل آنجاست که تن می‌نرسد

گشتگان تو چنان ز آتش دل می‌سوزند

کز هزاران تن یک تن به کفن می‌نرسد

بر سیمین تو اندوه‌کشان دارد لیک

کین از آن قوم در اندوه به من می‌نرسد

خون من می‌خور و می‌گو که اثیر آن من است

باری آن گفتِ زبانی، به دهن می‌نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و فراق است، و در آن شاعر به توصیف زیبایی معشوقش می‌پردازد که مانند درختی در بهشت (عدن) می‌درخشد. او احساس می‌کند کسی نمی‌تواند درد جدایی‌اش را درک کند، زیرا کلماتش به اندازه‌ی کافی توانای بیان احساساتش نیستند. شاعر به زلف معشوق اشاره می‌کند که همیشه در فکر اوست و از انتظار وصال همواره در عذاب است. او همچنین می‌گوید که دیگران از درد جدایی‌اش نمی‌سوزند و اندوهش به آن‌ها نمی‌رسد. در نهایت، شاعر از ناامیدی‌اش در بیان حسش سخن می‌گوید و متوجه می‌شود که بیان این احساسات برای وی دشوار است و کلماتش به دهن نمی‌رسد.