شمارهٔ ۶۰ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
جان نقش رخ تو بر بصر دارد
تن نیز غم تو بر جگر دارد
من خاک دل خودم که از عزت
خاک قدم تو تاج سر دارد
در خدمت تو زمانه معذور است
کز رحمت خویش بیشتر دارد
هر کاو رخ و زلف آنچنان بیند
کی دل دهدش که دیده بر دارد
پیش تو ز جان خبر نمیدارم
بررس ز خیال گاو خبر دارد
حال دل من ز من چه پرسی
زلف تو جواب خود ز بردارد
گر مینهدت اثیر می بینی
تن نه که از این دو صد دگر دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت فریبنده معشوق اشاره میکند و احساسات عمیق خود را در ارتباط با او بیان میکند. او میگوید که چهره معشوق بر دل او تأثیر عمیقی دارد و غم معشوق در جان او حس میشود. شاعر همچنین به ارزش و مقام معشوق اشاره میکند که خاک دل او با عظمت او برابر است. او بیان میکند که وجود معشوق باعث میشود زمانه خود را معذور بداند و عاشقانی که زیبایی او را میبینند، نمیتوانند در برابر عشق خود مقاومت کنند. در نهایت، شاعر احساساتش را نسبت به معشوق بیان میکند و میگوید که حتی از جانش هم به معشوق نزدیکتر است.