شمارهٔ ۶۴ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
باز مرا عشق کهن تازه شد
باز ز من شهر پرآوازه شد
دل ز برم رخت سفر بار کرد
جان ز پیاش تا درِ دروازه شد
رنج دل سوخته از حد گذشت
درد دل ریش ز اندازه شد
عشق اثیر ار چه کهن گشته بود
مژده شما را که ز سر تازه شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بازگشت عشق قدیمی صحبت میکند که دوباره در دلش جوانه زده است. او احساس میکند که عشقش شهره و معروف شده و دلش برای سفر آماده میشود. رنج و درد ناشی از عشق او به شدت افزایش پیدا کرده است، اما در انتها با اشاره به این که عشق قدیمیاش دوباره زنده شده، مژدهای به شنوندگان میدهد که این عشق تازه شده است.