شمارهٔ ۸۵ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
با که گویم راز چون همدم نماند
درد بگذشت از حد و مرهم نماند
نقشِ یک همدم به من ننمود چرخ
وین بتر کز عمر هم یک دم نماند
تر نگشت از دیدهی گریان من
چرخ را، در دیده گوئی نم نماند
چون که من قربان به تیغ غم شدم
ای فلک عیدی مکن کهت غم نماند
نیست آیین وفا در شهر ما
من بر آنم خود که در عالم نماند
غمگسار از من بسی غمگینترست
در جهان گوئی دلی خرم نماند
نیم صبری داشت در عالم اثیر
وای او، از دست غم کان هم نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تنهایی و درد عمیق خود میگوید. او lament میکند که همدمی برای صحبت کردن و درد دل کردن ندارد و دردها بر او سنگینی میکنند. او به چرخ فلک (زمان) نیز گله میکند که هیچ نشانهای از همدمی به او نشان نداده است و احساس میکند که در جهانی پر از غم و بدون وفا زندگی میکند. شاعر میگوید که خود نیز غمگینی و دیگران نیز از غم او غمگینترند، و به وضوح حس میکند که در این دنیا هیچ چیز دائمی نیست و همه چیز به زودی از دست میرود.