شمارهٔ ۹ اثیر اخسیکتی
اثیر اخسیکتی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بی روی تو، روی خرمی نیست
در عشق تو، جای بیغمی نیست
جز با سر زلف تو، فلک را
در شیوهٔ جور، همدمی نیست
گفتی که به حکم توست، دل را
کاندر سخن تو محکمی نیست
بس محرومم ز خدمت تو
در شهر تو، رسم محرمی نیست
نقدی است شگرف عشوهٔ تو
چندانکه همی دهی کمی نیست
مستانه توئی چنین، یک اهل
در هفت نشیمن زَمی نیست
گشتیم به باغِ دهر چون باد
یک شاخ بر آب خرمی نیست
خشک است نهال شادی اِی چشم
دریاب که وقت بینمی نیست
این ریش که بر دل است ما را
در ساختن است مرهمی نیست
یا در عالم نمانْد مردم
یا رسم وفا و مردمی نیست
شک نیست که این رباط خاکی
منزلگه هیچ آدمی نیست
چتوان کردن اثیر میساز
«کز دهر امید خرمی نیست»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به نبود شادی و خرمی در زندگی خود اشاره میکند و بر عشق و دلبستگی به معشوق تأکید میکند. او میگوید که بدون حضور محبوب، زندگی هیچ زیبایی ندارد و در عشق واقعی، غم و اندوه جایی ندارد. احساس دوری و محرومیت او از معشوق باعث شده که هیچ خوشحالی در زندگیاش حس نکند. علاوه بر این، شاعر به بیوفایی و ناپایداری زندگی اشاره کرده و میگوید که این جهان دنیوی نمیتواند مکانی برای آرامش و شادی باشد. در نهایت، او از فقدان امید در زندگی سخن به میان میآورد و بر دشواریهای عشق و زندگی تأکید میکند.