نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱ امیر معزی

امیر معزی نیشابوری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیار آن چه دلِ ما به یکدگر کَشَدا

به ‌سر کش آن چه بلا و اَلَم به سر کشدا

غلامِ ساقیِ خو‌یشم که بامدادِ پگاه

مرا ز مشرقِ خُم، آفتابْ برکشدا

چو تیغِ باده برآهیجم از میانِ قدح

زمانه باید تا پیشِ من سپر کشدا

چه ‌زَرّ و سیم و چه خاشاک‌ْ پیشِ من، ‌آن روز

که از میانهٔ سیماب، آبِ زَر کشدا

خوش است مستی و آن روزگارِ بی‌خبری

که چرخ، غاشیهٔ مَردِ بی‌خبر کشدا

درِ نشستِ من آن گه‌ گشاده‌تر باشد

که مست ‌گردم و ساقی مرا به‌ در کشدا

اگر به ساغرِ دریا هزار باده کشم

هنوز همتِ من ساغرِ دگر کشدا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلخوشی‌ها و لذت‌های می‌گساری و بی‌خبری به زیبایی صحبت می‌کند. او از ساقی می‌خواهد که باده به او بدهد تا از غم و بلا رهایی یابد. شاعر به تصویرسازی‌های جذابی از مستی و جشنی که در آن همه چیز خوشایند است، می‌پردازد. به نظر می‌رسد که مستی و باده‌نوشی برای او به عنوان یک پناهگاه از سختی‌ها و مشکلات زمانه مطرح است و او به «ساقی» و میخانه به عنوان مکان‌های فراموشی و شادابی نگاه می‌کند. در نهایت، او به نیازی که به نوشیدنی دارد و جستجوی لذت‌های بیشتر اشاره می‌کند.