نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ امیر معزی

امیر معزی نیشابوری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست

یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست

یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو

چشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست

ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلم

آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست

گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنم

مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست هست

ور تو پنداری که از جور و جفای روزگار

در دِماغ و طبع من سودا و صفرا نیست هست

گر گمان تو چنان است ای صنم ‌کز عشق تو

این بلاها بر من بیچاره تنها نیست هست

این همه زشتی مکن کامروز را فردا بود

ور تو گویی از پس امروز فردا نیست هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌گوید که اگر فکر می‌کند راز او بدون حضور او فاش نمی‌شود، اشتباه می‌کند. او به شدت مشتاق دیدن معشوق است و تأکید می‌کند که عشق او در بین سایر زیبایی‌ها خود را نشان می‌دهد. همچنین، شاعر بیان می‌کند که اگرچه ممکن است معشوق تصور کند که او بی‌معشوق خود نمی‌تواند زندگی کند، اما در حقیقت او همواره به عشق و زیبایی معشوق فکر می‌کند. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که مشکلات و سختی‌های زندگی به خاطر دوری از معشوق او را آزار می‌دهد و این وضعیت موقتی است و فردا بهتر خواهد شد. به‌طور کلی، این شعر نشان‌دهنده عشق و دلتنگی عمیق شاعر برای معشوق است.