نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۳ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

بی‌عشق توام به سر نخواهد شد

با خوی تو خوی در نخواهد شد

آوخ که به جز خبر نماند از من

وز حال منت خبر نخواهد شد

گفتم که به صبر به شود کارم

خود می‌نشود مگر نخواهد شد

گیرم که ز بد بتر شود گو شو

دانم ز بتر بتر نخواهد شد

ور عمر به کام من نشد کاری

دیرم نشدست اگر نخواهد شد

با عشق درآمدم به دلتنگی

کاخر دل او دگر نخواهد شد

هجرانت به طعنه گفت جان می‌کن

وز دور همی نگر نخواهد شد

جز وصل توام نمی‌شود در سر

زین کار چنین به سر نخواهد شد

خون شد دلم از غمت چه می‌گویم

خون شد دل و بس جگر نخواهد شد

تا کی سپری بر انوری آخر

در خاک لگد سپر نخواهد شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این قطعه به بیان احوال عاشقانه و درد جدایی می‌پردازد. او می‌گوید که بدون عشق معشوقی، زندگی‌اش به سر نخواهد رسید و هیچ چیز نمی‌تواند او را به آرامش برساند. این عشق و فاصله به او آسیب می‌زند و او بین امید و یأس گرفتار است. هر چه تلاش می‌کند تا با صبر مشکلات را پشت سر بگذارد، نتیجه‌ای نمی‌بیند. او از دل شکسته‌اش سخن می‌گوید و از اینکه تنها آرزویش وصال معشوق است. در نهایت به این نتیجه می‌رسد که بدون عشق، هیچ چیز در زندگی‌اش درستی و سامان نخواهد داشت.