غزل شمارهٔ ۱۴۸ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ز هجران تو جانم میبرآید
بکن رحمی مکن کاخر نشاید
فروشد روزم از غم چند گویی
که میکن حیلهای تا شب چه زاید
سیهرویی من چون آفتابست
به روز آخر چراغی میبباید
به یک برف آب هجرت غم چنان شد
که از خونم فقعها میگشاید
گرفتم در غمت عمری بپایم
چه حاصل چون زمانه مینپاید
درین شبها دلم با عشق میگفت
که از وصلت چه گویم هیچم آید
هنوز این بر زبانش ناگذشته
فراقت گفت آری مینماید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از درد و هجران صحبت میکند و میگوید که دوری محبوب جانش را میگیرد و از خداوند درخواست رحم و ترحم دارد. او به غم و اندوه خود اشاره میکند و میگوید که روزهایش از غم پر شده است. همچنین، او به سیاهروئی خود به عنوان نشانهای از گمگشتگی اشاره میکند و به یاد میآورد که در روز آخر، چراغی باید روشن شود. شاعر ناامیدی خود را از زمانه بیان میکند و از دل تنگیهای شبانهاش با عشق میگوید. در نهایت، او اشاره میکند که حتی در این لحظات، یاد محبوبش همچنان زنده است و دوری او خود را نشان میدهد.