غزل شمارهٔ ۱۴۹ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آنرا که غمت ز در درآید
مقصود دو عالمش برآید
در پای تو هرکه کشته گردد
از کل زمانه بر سر آید
با رنج تو راحت دو عالم
در چشم همی محقر آید
خود گر سخن از وصال گویی
کان کیست که در برابر آید
کس نیست که بر بساط عشقت
از صف نعال برتر آید
ماییم و سری و اندکی زر
تا عشق ترا چه درخور آید
پس با همه دل بگفته کای مرد
هرچه آید بر سر و زر آید
گر در همه عمر گویم ای وصل
هجرانت ز بام و در درآید
زان تا ز تو برنیایدم کام
کار دو جهان به هم برآید
تسلیم کن انوری که این نقش
هربار به شکل دیگر آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان اهمیت عشق و وابستگی عاطفی میپردازد. او میگوید که اگر کسی به غم عشق تو بیفتد، به هدف دو جهان میرسد. هر کسی که در پای تو قربانی شود، در تمام زمان برجسته خواهد بود. با وجود رنجها، راحتی دو عالم در عشق تو به نظر بیاهمیت میآید. شاعر در اشاره به وصال میپرسد که چه کسی در برابر عشق تو میتواند قرار گیرد و تأکید میکند که هیچکس از عشق تو بالاتر نیست. در پایان، شاعر از تسلیم شدن در برابر این عشق سخن میگوید، زیرا عشق همواره به شکلهای مختلفی ظهور میکند.