غزل شمارهٔ ۱۵۰ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صبر با عشق بس نمیآید
یار فریادرس نمیآید
دل ز کاری که پیش مینرود
قدمی باز پس نمیآید
عشق با عافیت نیامیزد
نفسی همنفس نمیآید
بیغمی خوش ولایتست ولیک
زیر فرمان کس نمیآید
داد در کاروان خرسندیست
زان خروش جرس نمیآید
چه کنم عسکری که نیشکرش
بیخروش مگس نمیآید
گویی از جانت میبرآید پای
چه حدیثست بس نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و ناامیدی در عشق پرداخته است. شاعر میگوید که صبر در عشق کارایی ندارد و هیچ کمکی از جانب محبوب نمیرسد. او به ناکامیهای خود در پیشبرد عشق اشاره کرده و میگوید که عشق و راحتی در کنار هم نمیآیند. همچنین، او به دشواریهایی که در راه عشق دارد و نبود خوشحالی و آرامش تأکید میکند و در نهایت از فقدان پاسخ و رسیدن به عشق واقعی سخن میگوید. به طور کلی، این شعر حس تنهایی، ناامیدی و تلاش برای درک عشق را به خوبی منتقل میکند.