نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

چو کاری ز یارم همی برنیاید

چو نوری به کارم همی درنیاید

چه باشد که من در غم او سرآیم

چو بر من غم او همی سرنیاید

ولیکن همین غم به آخر که با این

همی هیچ شادی برابر نیاید

مرا کز در دل درآید غم او

ز صد شادی دیگر آن در نیاید

به پیغامش از حال خود بازگویم

کش از من نیاید که باور نیاید

جوابم فرستد کزین می چه جویی

اگر باورم آید و گر نیاید

ترا با غم خویشتن کار باشد

که از تو جز این کار دیگر نیاید

تو ای انوری گر نباشی چه باشد

ازین هیچ طوفان همی برنیاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس یأس و ناامیدی سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که اگر از دوستش هیچ کمکی به او نمی‌رسد و نوری به کارش نمی‌دهد، چگونه می‌تواند در غم او به سر ببرد؟ اگرچه غم او هیچ شادی دیگری را جبران نمی‌کند و هیچ شادی‌ای نمی‌تواند غم او را کاهش دهد، او همچنان در بند غم دوستش است. شاعر به این نکته می‌رسد که هیچ کار دیگری از او برنمی‌آید و تنها غم او را دارد که آن هم برایش طاقت‌فرساست. در نهایت، او به اینکه بی‌دوست چه معنایی دارد و بی‌او هیچ طوفانی نیز رخ نخواهد داد، فکر می‌کند.