غزل شمارهٔ ۱۷ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمییابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمییابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلباختگی خود به یاری زیبا سخن میگوید. او میگوید که دلش به خاطر فتنههای آن یار بیتاب و پریشان شده است. همه چیزش را، از دین و عهد گرفته تا قدرت و شادی، به عشق آن یار سپرده است. دلش آرام و قرار ندارد و به شدت به یاد یار اشک میریزد. اگرچه تلاش میکند به او نزدیک شود، اما یار از تحمل او ناتوان است و این باعث میشود که زندگیاش دچار بینظمی و درد شود. شاعر در نهایت احساس میکند که عمرش به خاطر عشقش در حال از دست رفتن است.