نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته‌ام

بی‌رنگ او ببین که چه شیون گرفته‌ام

دریای من غذای دل تنگ من شدست

دریای کشتیی که به سوزن گرفته‌ام

آهن دلا دلم ز فراق تو بشکند

کو را به دست صبر در آهن گرفته‌ام

یک روز دامن تو بگیرم که چند شب

در تو به اشک خویش به دامن گرفته‌ام

تا خود مرا ز بهر تو بودست دوستی

زان بی‌تو خویشتن را دشمن گرفته‌ام

ترسم که جان من کم من گیرد از جهان

کز جملهٔ جهان کم جان من گرفته‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دوری معشوق و درد و رنجی که از فراق او تحمل می‌کند، می‌گوید. او ابراز می‌کند که بدون حضور محبوب، زندگی‌اش بی‌معنا و رنگین شده است. دریای احساساتش به خاطر جدایی، به تهدیدی برای او مبدل گشته و دلش پر از غم و اشک است. او از تنهایی و دشواری‌های خود می‌گوید و این‌که دوستی‌اش با محبوب باعث شده خودش را دشمن بداند. در نهایت، ترس او از این است که زندگی‌اش بدون معشوق به پایان برسد.