غزل شمارهٔ ۱۹۹ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا به کوی تو رهگذر دارم
کس نداند که من چه سر دارم
دل ربودی و قصد جان کردی
رسم و آیین تو ز بر دارم
داستانی ز غصهٔ همه سال
قصهٔ عمر جان شکر دارم
جز غم عاشقی ز بی سیمی
صد هزاران غم دگر دارم
عهد و پیمان شکستهای بر هم
سر برآوردهای خبر دارم
هر غمی کز تو باشدم حقا
ای دو دیده به دیده بردارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و درد دل خود میگوید. او میگوید که راهی به سوی محبوب خود دارد، در حالی که دیگران از عمق احساسات او بیخبرند. دل محبوب را ربوده و با این کار جان او را در خطر انداخته است. شاعر از غمها و مشکلاتی که با عشقش تجربه کرده، سخن میگوید و به یاد میآورد که برای سالها در درد و غم زندگی کرده است. او به امید عشق و پیمانی که شکسته شده، احساساتی عمیق را منتقل میکند و تمامی غمها را به محبوب خود نسبت میدهد.