غزل شمارهٔ ۲۲۸ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
هر غم که ز عشق یار میبینم
از گردش روزگار میبینم
بیداد فلک از آنکه دی بودست
امروز یکی هزار میبینم
تا شاخ زمانه کی گلی زاید
اکنون همه زخم خار میبینم
دربند دمی که بیغمی باشم
بنگر که چه انتظار میبینم
در هر دل دوستی بنامیزد
صد دشمن آشکار میبینم
آن میبینم که کس نمیبیند
آری نه به اختیار میبینم
با دست زمانه در جهان حقا
گر پای کس استوار میبینم
گردون نه شمار با یکی دارد
نام همه در شمار میبینم
با دهر مساز انوری کاری
کین کار نه پایدار میبینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از غمهای ناشی از عشق و مشکلات زندگی صحبت میکند. او میگوید که درد و رنجی که از عشق معشوق به دست میآورد، نتیجه چرخشهای زمان است. او به بیعدالتیهای روزگار اشاره میکند و تصریح میکند که اکنون فقط زخمها و دردها را میبیند. انتظار و آرزویی که برای لحظهای بدون غم دارد، به او فشار میآورد و در هر دوستی، دشمنی را احساس میکند. شاعر به دیدهها و حسهای درونی خود اشاره میکند که دیگران متوجه آنها نمیشوند و میگوید زندگی غیرقابل پیشبینی است و هیچ چیز پایدار نیست. او در نهایت میگوید که باید با زمانه کاری نداشته باشد، چون هیچ چیزی درازمدت نیست.