غزل شمارهٔ ۲۶۷ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زردرویم ز چرخِ دندانخای
تیرهرایم ز عمرِ محنتزای
نه امیدی که سرخ دارم روی
نه نویدی که تازه دارم رای
با که گویم که حقِ من بشناس
با که گویم که بندِ من بگشای
از قیاسی که تکیهگاهِ من است
باز جُستم زمانه را سر و پای
روشنم شد که در بسیطِ زمین
نیکعهدی نیافرید خدای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از اندوه و رنجی که در زندگی تحمل کرده صحبت میکند. او از زردی چهره و تیرگی ذهنش ناشی از عمر پر از محنتش میگوید و ناامیدیاش را از اینکه هیچ امیدی به بهبود وضعیت ندارد، بیان میکند. همچنین از حس تنهاییاش در طلب کسی که به درکش برسد یا گره از مشکلش باز کند سخن میگوید. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که خداوند در زمین پیمان خوبی با انسانها نبسته است.