نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۵ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

در حسن قرین نوبهار آیی

در جور نظیر روزگار آیی

چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت

از رنگ دگر همی بیارایی

هر وعده که بود در میان آمد

ماند آنکه تو باز در کنار آیی

در کار تو می‌فروشود روزم

آخر تو چه روز را به کار آیی

گویی به سرم که از تو برگردم

تا با سر نالهای زار آیی

سوگند مخور که من ترا دانم

دانم که به قول استوار آیی

گر عشق ز انوری درآموزی

حقا که به کفر یار غار آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و تغییرات فصل بهار و احساسات عاشقانه است. شاعر با اشاره به اینکه هر روز به مانند شاخه‌ای از زمان رنگ و حالتی جدید به خود می‌گیرد، بیان می‌کند که تنها چیزی که در نهایت باقی می‌ماند، حضور معشوق است. او به تناقضات بین روزها و کارهای خود می‌پردازد و از عشق و وابستگی‌اش به معشوق سخن می‌گوید. شاعر به تناقضاتی که در عشق دارد اشاره می‌کند و می‌گوید اگر عشق از انوری را بیاموزد، واقعا به کفر و عدم ایمان در عشق متمایل می‌شود. این شعر ترکیبی از احساسات عمیق و زیبا در مورد عشق و زمان است.