نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یار دل در میان نمی‌آرد

وز دل من نشان نمی‌آرد

سایه بر کار من نمی‌فکند

تا که کارم به جان نمی‌آرد

وز بزرگی اگرچه در کارست

خویشتن را بدان نمی‌آرد

کی به پیمان من درآرد سر

چون که سر در جهان نمی‌آرد

روز عمرم گذشت و وعدهٔ وصل

شب هجرش کران نمی‌آرد

عمر سرمایه‌ایست نامعلوم

تاب چندین زیان نمی‌آرد

به سر او که عشق او به سرم

یک بلا رایگان نمی‌آرد

به دروغی بر انوری همه عمر

گر سر آرد توان نمی‌آرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از بی‌خبری و فاصله‌اش با معشوق صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که معشوق در کارهایش هیچ نقشی ندارد و دلش را از یاد او خالی کرده است. شاعر به مرور زمان و گذر عمر اشاره می‌کند و می‌گوید که وعده‌های وصال و عشق به سرانجامی نرسیده است. او عمر را سرمایه‌ای نامعلوم می‌داند که از زیان‌های آن رنج می‌برد، و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشقش برای او درد و بلا به همراه دارد و حتی اگر راست هم بگوید، تأثیری بر او نخواهد داشت.