غزل شمارهٔ ۷۱ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دلبر هنوز ما را از خود نمیشمارد
با او چه کرد شاید با او که گفت یارد
جانم فدای زلفش تا خون او بریزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد
جان را چه قیمت آرد گر در غمش نسوزد
دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
گیتی بسی نماند گر چهره باز گیرد
زنده کسی نماند گر غمزه برگمارد
آوازهٔ جمالش دلها همی نوازد
لیکن بر وصالش کس را نمیگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس ناکامی و درد ناشی از عشق میپردازد. او از دلبرش شکایت میکند که هنوز ما را در نظر نمیگیرد و با دیگران چگونه رفتار میکند. شاعر جان خود را فدای زیباییهای او میکند و میگوید اگر در عشق او نسوزد، جانش چه ارزشی دارد. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که اگر دل در غم او نلرزد، ارزشش را از دست میدهد. در نهایت، شاعر lament میکند که اگر دلبر لبخند بزند، همه چیز تغییر خواهد کرد، اما در عین حال، هیچکس را به وصالش راه نمیدهد.