نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۳ انوری

انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای مانده من از جمالِ تو فرد

هجرانِ تو جفتِ محنتم کرد

چشمی‌ست مرا و صدهزار اشک

جانی‌ست مرا و یک جهان درد

گردونِ کبودپوش کرده‌ست

در هجرِ تو آفتابِ من زرد

در کارِ تو من هنوز گرمم

هان تا نکنی دل از وفا سرد

جفتِ غمم و خوش است آری

اندی که منم ز دردِ تو فرد

با منتِ چون تویی توان ساخت

زهرِ غمِ چون تویی توان خوَرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید. او احساس تنهایی و ناراحتی می‌کند و می‌گوید که هجران معشوق باعث شده زندگی‌اش پر از درد و اشک شود. چشم‌هایش مملو از اشک است و حس می‌کند که آفتابش در غیاب معشوق سرد و زرد شده است. با وجود این درد و رنج، هنوز در انتظار وفای معشوق است و به شدت به عشق او وابسته است. شاعر به نوعی می‌پذیرد که با وجود غم، بودن با معشوق شیرین‌تر از دوری از اوست.