غزل شمارهٔ ۹۴ انوری
انوری ابیوردی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
از وصل تو آتش جگر خیزد
وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد
سرگشتهٔ عالم هوای تو
هر روز ز عالم دگر خیزد
دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمت
هر فردایی ز دی بتر خیزد
گویی به هلاک جانت برخیزم
برخاسته گیر از این چه برخیزد
هنگام قیام خاکپایت را
خورشید فلک به فرق سر خیزد
مه چون سگ پاسبانت ار خواهی
هر لحظه ز آستان در خیزد
ما را ز دهان تنگ شیرینت
زان چه که به تنگها شکر خیزد
کانجا سخن زر به خروارست
وانجا سخنت ازین چه برخیزد
روی چو زرست انوری را بس
وز کیسهٔ او زر این قدر خیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و دلبستگی deep خود اشاره میکند. او از احساسات داغ و آتشین ناشی از وصال و جدایی میگوید، که از یک سو شدیداً دلتنگ محبوبیشه و از سوی دیگر به دنبال او و یادش است. هر روز که میگذرد، این دلتنگی و تشنگی برای دیدار محبوب بیشتر میشود. شاعر به زیباییهای محبوب و تاثیری که بر زندگی او دارد، اشاره کرده و میگوید که محبت و عشق او چنان قدرتمند است که حتی خورشید هم از زیر پای محبوب بلند میشود. او همچنین به ارزش سخنان محبوب و تأثیر آنها بر زندگیاش اشاره میکند و در نهایت با تشبیه چهره محبوب به زر، نشاندهنده زیبایی و ارزش اوست.