بخش ۱۷ - آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی / ویس و رامین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چو خورشید بتان ویس دلارام
تن خود دید همچون مرغ در دام
به فندق مشک را از سیم برکند
ز نرگس بر سمن گوهر پراگند
خروشان زار با دایه همی گفت
به زاری نیست در گیتی مرا جفت
ندانم زاری خود با که گویم
ندانم چارهٔ خویش از که جویم
بدین هنگام فریاد از که خواهم
ز بیداد جهان داد از که خواهم
به ویرو خویشتن را چون رسانم
ز موبد جان خود را چون رهانم
به چه روز و به چه طالع بزادم
که تا زادم به سختی اوفتادم
چرا من جان ندادم پیش قارن
ز پیش از آنکه دیدم کام دشمن
پدر مرد و برادر شد ز من دور
بماندم من چنین ناکام و رنجور
ز بدبختی چه بد دیدم ندانم
چه خواهم دید گر زین پس بمانم
از این بدتر چه باشد مر مرا بد
که ناکام اوفتم در دست موبد
چو بخروشم خروشم نشنود کس
نه در سختی مرا یاور بود کس
بوم تا من زیم حیران و رنجور
به کام دشمنان از دوستان دور
همی گفت آن صنم با دایه چونین
همی بارید بر رخ سیل خونین
رسولی آمد از پیش شهنشاه
پیام آورد ازو نزدیک آن ماه
سخنهای به شیرینی چو شکر
ز نیکویی بدان رخسار درخور
چنین دادش پیام از شاه شاهان
که دل خرسند کن ای ماه ماهان
مزن پیلستکین دو دست بر روی
مکن از ماه تابان عنبرین موی
که نتوانی ز بند چرخ جستن
ز تقدیری که یزدان کرد رستن
نگر تا در دلت ناری گمانی
که کوشی با قضای آسمانی
اگر خواهد به من دادن ترا بخت
چه سود آید ترا از کوشش سخت
قضا رفت و قلم بنوشت فرمان
ترا جز صبر دیگر نیست درمان
من از بهر تو ایدر آمدهستم
کجا در مهر تو بیدل شدهستم
اگر باشی به نیکی مر مرا یار
ترا از من برآید کام بسیار
کنم با تو به مهر امروز پیمان
کزین پسمان دو سر باشد یکی جان
همه کامی ز خشنودیت جویم
به فرمان تو گویم هر چه گویم
کلید گنجها پیش تو آرم
کم و بیشم به دست تو سپارم
چنان دارم ترا با زرّ و زیور
که بر روی تو کس آرد مه و خور
دل و جان مرا دارو تو باشی
شبستان مرا بانو تو باشی
ز کام تو بیاراید مرا کام
ز نام تو بیفزاید مرا نام
بدین پیمان کنم با تو یکی بند
درستیها به مهر و خط و سوگند
همی تا جان من باشد به تن در
ترا با جان خود دارم برابر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شخصیت شاعر (که به نظر میرسد ویس زیبا باشد) در احساس درد و رنجی عمیق به سر میبرد. او خود را مانند پرندهای در دام میبیند و از نبود یار و جفت گله میکند. با دایهاش درباره زاری و ناتوانیاش صحبت میکند و به بیعدالتیهای زندگی، از جمله فقدان پدر و برادرش، اشاره دارد. او نمیداند که با درد و رنج خود چه کند و در تلاشی برای رهایی از قید و بند تقدیر، احساس ناامیدی میکند. در این میان، پیامرسانی از سوی شاه پیام میآورد که به ویس توصیه میکند که صبر کند و از تلاش بیفایده خود دست بردارد، زیرا سرنوشت و قضا و قدر نوشته شدهاند. شاه به او میگوید که اگر تقدیر بر او بخواهد که کامیابیاش را بیابد، هیچ تلاشی از سوی او تأثیری نخواهد داشت. ویس در پاسخ به این پیام، میخواهد با وعده دوستی و عشق، پیمانی با شاه برقرار کند و او را یار و یاور خود ببیند تا با هم در زندگی موفق شوند.